دوست داشتن باامام زمان
قلمي خواهم ساخت ازني باغ بهشت جوهرازشيشه ذات كاغذازصفحه دل نورازشمع حيات تابنويسيم همه جا نام زيباي تورا ...

 
داشتم مي رفتم كه باهمه چيز خداحافظي كنم.

داشتم مي رفتم تاازاين دنيا،باتمام نيرنگ ها،بدي ها وپستي هايش فراركنم.گمان مي كردم چشمي درجستجوي من باشد.درراهي بودم كه ازانتهايش خبرنداشتم وهرچه بيشتر پيش مي رفتم،بيشتررنج مي بردم.ازهمه چيزدل بريده بودم.درانتظار مردن لحظه هاراسپري مي كردم.

ديگرحتي افتادن برگ درختان هم مراناراحت نمي كرد.

دلم ازسنگ شده بود،وجودم سردسرد تنها براي خاك زنده بودم.من درنظر درختان،گلها وزلالي چشمه ها مرده بودم.من بازندگي لج كرده بودم وزندگي هم به عكس العملهاي من مي خنديد.حاضرنبودم كه ببينم درزندگي شكست خورده ام.تمام حرفها واشكهايم راپشت غرورم پنهان كرده بودم.

نمي خواستم كه كسي برايم گريه كند.من تصورمي كردم راهي براي بازگشت وجودندارد.ازسراسر وجودم غرور مي جوشيد،كه ازبازگشتم خودداري مي كرد.تااينكه سحر،بوي گلهاي كنارجاده نظرم راجلب كرد.اززماني  كه پادراين راه گذاشته ام اين اولين چيزي بودكه نظرم راجلب مي كرد.بادموسيقي زندگي رامي نواخت ومن باگلها مي رقصيدم.ديگرواژه زندگي برايم زيبابود.زنده بودم تازندگي كنم.افسوس كه يك برگ پاييزي همه چيز را دوباره ازمن گرفت وباز دراين دنيا  تنهاي تنها شدم.دلم مي خواست  فريادبكشم وانتقام بگيرم.امابرلبهاي من ترانه سكوت جاري بود.ازپشت پرچين سكوت به زندگي نگاه مي كردم.

دلم مي خواست برگردم.ولي داغ گلهاي كنارجاده دردلم تازه مي شد.مجبورشدم دراين راه بي پايان جلوترروم....

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد



نوشته شده در تاريخ ۲۱ دى ۱۳۸۸ توسط مرضيه