
وقتي مردم
وقتي مردم روي قبرم ننويسيدكه بودم.
وقتي مردم روي قلبم ننويسيد:
نه شعري
نه شعاري
ننويسيد كه بودم از چه تباري
نمي خواد سنگ روي قلبم بذاريد...
وقتي هراومدني رفتني داره،
نمي خوادگل روي قبرم بكاريد...
خيلي وقتاپيش ازاين
مرده بودم،
عمري دلمرده
به سربرده بودم.
بدون سنگ،بدون نام ونشون
چوب اين زندگي رو خورده بودم.
وقتي مردم
روي قبرم
ننويسيد كه بودم...
ادامه مطلب...

داشتم مي رفتم تاازاين دنيا،باتمام نيرنگ ها،بدي ها وپستي هايش فراركنم.گمان مي كردم چشمي درجستجوي من باشد.درراهي بودم كه ازانتهايش خبرنداشتم وهرچه بيشتر پيش مي رفتم،بيشتررنج مي بردم.ازهمه چيزدل بريده بودم.درانتظار مردن لحظه هاراسپري مي كردم.
ديگرحتي افتادن برگ درختان هم مراناراحت نمي كرد.
دلم ازسنگ شده بود،وجودم سردسرد تنها براي خاك زنده بودم.من درنظر درختان،گلها وزلالي چشمه ها مرده بودم.من بازندگي لج كرده بودم وزندگي هم به عكس العملهاي من مي خنديد.حاضرنبودم كه ببينم درزندگي شكست خورده ام.تمام حرفها واشكهايم راپشت غرورم پنهان كرده بودم.
نمي خواستم كه كسي برايم گريه كند.من تصورمي كردم راهي براي بازگشت وجودندارد.ازسراسر وجودم غرور مي جوشيد،كه ازبازگشتم خودداري مي كرد.تااينكه سحر،بوي گلهاي كنارجاده نظرم راجلب كرد.اززماني كه پادراين راه گذاشته ام اين اولين چيزي بودكه نظرم راجلب مي كرد.بادموسيقي زندگي رامي نواخت ومن باگلها مي رقصيدم.ديگرواژه زندگي برايم زيبابود.زنده بودم تازندگي كنم.افسوس كه يك برگ پاييزي همه چيز را دوباره ازمن گرفت وباز دراين دنيا تنهاي تنها شدم.دلم مي خواست فريادبكشم وانتقام بگيرم.امابرلبهاي من ترانه سكوت جاري بود.ازپشت پرچين سكوت به زندگي نگاه مي كردم.
ادامه مطلب...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك وباراني
تورابالهجه گلهاي نيلوفرصداكردم،
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگت آرزوهايت دعاكردم،
پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس،توراازبين گلهايي كه درتنهاييم روييدندباحسرت جداكردم.
وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تورادردشتي ازتنهايي وحسرت رهاكردم.
اين بوداخرين حرفت ورفتي...!
ومن بعدازعبورتلخ وغمگينت..
چشمهايم رابه روي اشكي ازجنس غروب ساكت ونارنجي خورشيدواكردم.
نمي دانم چرارفتي...!
نمي دانم چرا؟
شايدخطاكردم وتوبي آنكه فكرغربت چشمان من باشي،
نمي دانم كجا؟
تاكي...؟
براي چه...؟
ولي رفتي وبعداز رفتنت بران چه معصومانه مي باريد وبعدار رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت،
وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد.
وگنجشكي كه هرروز ازكنار پنجره بامهرباني دانه برمي داشت تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد.
وبعدازرفتنت ،آسمان چشمهايم خيس باران بود،
وبعدازرفتنت انگاركسي حس كرد،
من بي توتمام هستيم ازدست خواهدرفت،
كسي حس كردمن بي توهزاران باردرلحظه خواهم مرد،
وبعدازرفتنت دريا چه بغضي كرد.
كسي فهميدتونام مراازيادخواهي برد.
ومن باآنكه مي دانم توهرگزيادمراباعبورخودنخواهي برد.
هنوزآشفته چشمان زيباي توام،برگرد برگرد...
برگردوببين كه سرنوشت انتظارمن چه خواهدشد.
وبعدازاين همه طوفان ووهم وپرسش وترديدكسي ازپشت قاب پنجره آرام وزيباگفت:
تو هم درپاسخ اين بي وفايي ها بگوكه درراه عشق وانتخاب آن خطاكردم،
ومن درحالتي مابين اشك وحسرت وترديد،
كنارانتظاري كه بدون پاسخ وسرداست،درامواج پاييزي ترين ويراني يك دل،
ميان غصه اي ازجنس بغض كوچك يك ابر،
نمي دانم چرا؟
شايد به رسم وعادت پروانگي مان باز براي شادي وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...
ادامه مطلب...

دلم به وسعت يك آسمان تيره غمگين است . صدايي نيست ، مأوايي نيست ، حتي سايبان روزهاي دلتنگي نيز ديگر جوابگوي دلتنگي هايم نيست.
من آمده ام! اينجا ، كنار دلواپسي هاي شبانه ات، كنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمي دانم چرا دلم آرام نمي گيرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سينه گرفته، با تمام وجود تو را مي خوانم ؛ از تو چيزي نمي خواهم جز درياي بي ساحل وجودت را، جز دستهاي مهربانت را، جز نگاه آرامت را كه ديرزماني است در سيل باد بي وفاي زمانه گم كرده ام.
هر شب حضورت را در كلبه خيال خويش مي آورم، وجودت را با تمام هستي باقيمانده در نهانخانه قلبم نهان مي كنم ، چشم هايم را باز نمي كنم تا شايد بتوانم تصويرت را بر روي پلك هاي بسته ام حك كنم ، اما باز هم جاي تو خالي است... .
شايد اگر جاي تو بودم ؛ كمي، فقط كمي براي مرگ تدريجي نيلوفرهاي خاطره اشك مي ريختم ، شايد اگر جاي تو بودم ؛ طاقت ديدن چشم هاي خيره و خسته ات را نداشتم، شايد اگر جاي تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگري آسان مي شكستم تا بداني، تا بداني كه چقدر دوستت دارم... .
روزي صد بار با هم خداحافظي كرديم اما افسوس معناي خداحافظي را زماني فهميدم كه تو را به خدا سپردم!
ادامه مطلب...

دلم براي كسي تنگ است كه دل تنگ است...
دلم براي كسي تنگ است كه طلوع عشق را به قلب من هديه مي ده...
دلم براي كسي تنگ است كه با زيبايي كلا مش مرا در عشقش غرق مي كند...
دلم براي كسي تنگ است كه تنم آغوشش را مي طلبد...
دلم براي كسي تنگ است كه دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد...
دلم براي كسي تنگ است كه سرم شانه هايش را آرزو دارد...
دلم براي كسي تنگ است كه گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي كشد...
دلم براي كسي تنگ است كه چشمانم ، چشمانش را مي طلبد...
دلم براي كسي تنگ است كه مشامم به دنبال عطر تن اوست...
دلم براي كسي تنگ است كه اشكهايم را ديده...
دلم براي كسي تنگ است كه تنهاييم را چشيده...
دلم براي كسي تنگ است كه سرنوشتش همانند من است...
دلم براي كسي تنگ است كه دلش همانند دل من است...
دلم براي كسي تنگ است كه تنهاييش تنهايي من است...
دلم براي كسي تنگ است كه مرهم زخمهاي كهنه است...
دلم براي كسي تنگ است كه محرم اسرار است...
دلم براي كسي تنگ است كه راهنماي زندگيست...
دلم براي كسي تنگ است كه قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي كند...
دلم براي كسي تنگ است كه دوست نام اوست...
دلم براي كسي تنگ است كه دوستيش بدون (( تا )) است...
دلم براي كسي تنگ است كه دل تنگ دل تنگي هايم است...
ادامه مطلب...
يكي رادوست ميدارم،
ولي افسوس،اوهرگزنمي داند.
نگاهش مي كنم شايدبخواندازنگاه من كه
اورادوست ميدارم،
ولي افسوس،
اوهرگزنگاهم رانمي خواند.
به برگ گل نوشتم من كه
اورادوست ميدارم،
ولي افسوس ،
اوبرگ گل رابه زلف كودكي آويخت تااورابخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب،
سرراهت به كوي اوسلام من رسان وگوكه
اورادوست ميدارم.
ولي افسوس
يكي ابرسيه آمدزه ره روي ماه تابان رابپوشانيد.
صباراديدم وگفتم،صبادستم به دامانت،
بگوازمن به دلدارم كه
اورادوست ميدارم.
ولي افسوس
زابرتيره برقي جست وقاصدراميان ره بسوزانيد.
كنون وامانده ازهرجادگرباخودكنم نجوا،
يكي رادوست مي دارم،
ادامه مطلب...

روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت...
روزهايي كه باچندخاطره تلخ وشيرين به سررسيد وتنها يادگار ازآن روزها يك قلب شكسته برجاماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت وامروز من تنهاي تنهايم گذشت واينك دلم هواي توراكرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين باهم بودنمان!
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت بوسه برروي گونه زيبايت تنگ شده است...
كاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تكرار مي شد كاش دوباره مي توانستم آن صدايي كه شب وروز به من آرامش مي دادرابشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تورفتي وتنها چند خاطره كه هيچ گاه نمي توانم فراموش كنم برجاگذاشتي...
خاطره هايي كه ياداين دل عاشقم رامي سوزاند...
دلم بدجوربراي توتنگ است عزيزم...
برگردتاقصه من وتوپايانش تلخ وغم انگيزنباشد!
دلم براي لحظه هاي ديدارباتوتنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم رامي گرفتي ودركنارم قدم مي زدي چه عاشقانه مرادرآغوش خودمي فشردي وبه من مي گفتي كه مرادوست ميداري !
چرارفتي ازكنارم؟تورفتي ومن تنهاي تنها دراين دنياي بي محبت باچندخاطره تلخ مانده ام...
برگردتادوباره آن خاطره هاي شيرين باهم بودنمان تكرارشود...
دلم بدجوربراي تو براي حرفهايت درددلهايت صداي گريه هايت تنگ شده است...
عزيزم برگرد تادوباره جان بگيرم ومني كه اينك خسته اززندگي ام نفس بگيرم...
باآمدنت مرادوباره زنده كن واحساس رادروجودم شعله وركن
تاعاشقانه ترازهميشه ازتووآن عشق پاكت بنويسم...
عزيزم برگرد تادوباره جان بگيرم.
ومني كه اينك خسته اززندگي ام نفس بگيرم...
ادامه مطلب...

انقدر چيدم كه بند دامنم تاب نياورد و از هم بگسست
گلها به دريا ريختندو هيچ كدام باز نگشتند
تنها براي لختي چند امواج دريا را گلگون ساختند
ديگر گلي ندارم كه به ارمغانت بياورم
اگر بوي گلها را مي خواهي،
امشب سر به دامانم گذار............
اي ستاره ،اي ستاره غريب
ما اگر ز خا طر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
ادامه مطلب...






